تبليغاتX

اطلاعات كامپيوتر شما



محبوبه شب

تقدیم به آتش درونم
 شاید

 شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد )) خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 10:17 | 
 برای تو

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 17:13 | 
 نمیدانم
 عشق را دوست میدارم بخاطر انتظارش

  پاییز را دوست میدارم بخاطر پاکیش 

 سنگ را دوست میدارم بخاطر صبوریش

   و تو را دوست میدارم ولی نمیدانم چرا ؟

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 17:12 | 
 بر خاک

 بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست.

 آواره شدن ,حکايت سختي نيست.

از پاکي اشکهاي خود فهميدم .

لبخند هميشه راز خوشبختي نيست

 

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 22:59 | 
 من تورا مبی بینم

 

من تو را می بینم

من تو را در تپش پنجره ها می بینم

من تو را از پس آن جوی روان می بینم

تو همانی هستی که پر از بارانی

تو همه هستی منی

می تو را می بینم

پشت آن ابر سیاه

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 0:53 | 
 ولنتاین مبارک

شاید زندگی آن جشنی نباشد، که آرزویش را داشتی

اما حال که به آن دعوت شدی

تا می توانی زیبا برقص

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 0:48 | 
 نمی دانم

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند

گلویم سوتکی باشد

بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی دم گرم و خمودش را

در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدینسان بشکند دائم

سکوت مرگبارم را...

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 1:35 | 
 سوختم

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني

 شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني

 آه باران من سراپاي وجودم آتش است

 پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 6:56 | 
 با تشکر از محبوبه

سكوت دردناك است . اما در سكوت است كه همه چيز شكل ميگيرد

ودر زندگي ما لحظه هايي هست كه تنها كار ما بايد انتظار كشيدن باشد .

درون هر چيز دراعماق هستي نيرويي هست كه چيزي را مي بيندوميشنود
كه هنوز قادر به دركش نيستيم . هر ان چه امروز هستيم از سكوت ديروز زاده شده است 0.
ما بس تواناتر از انيم كه مي انديشيم .

 لحظه هايي هست كه در انها يگانه راه اموختن به كار نبردن هيچ ابتكاري انجام ندادن هيچ كاري است .

زيرا در اين لحظه هاي سكون بخش نهان وجود ما فعال است و مي اموزد...0

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 21:39 | 
 چه کنم

يا الهي همه جا نام تو را با دل ديوانه ي خود نجوا كنان فرياد مي زنم همه شب وصال او را پيش چشمانم ترسيم ميكنم چه كنم؟گر نكنم گريه و زاري ؟

چه كنم گر همه شب از تو نخواهم برساني ، همه دنياي مرا پيش خدايش . گر تو را در همه جا ناله كنان ميخوانم ، به همه جاه و مقامت سوگند كه خودم ميدانم همه از دوري يارست ولي من چه كنم ؟

اگر از درد براي تو نگويم ؟ چه بگويم ؟همه ي خانه ي قلبم پر درد است كمكم كن كه دگر تاب ندارم دست اين كوچك دنيا به جزاز تو به كه بند است ؟

تو مكن با من همه كوچ

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 0:5 | 
 دل

 

  

دل كه رنجيد از كسي خرسند كردن مشكل است

شيشه بشكسته را پيوند كردن مشكل است

كوه را با آن بزرگي ميتوان هموار كرد

حرف ناهموار را هموار كردن مشكل است

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 3:48 | 
 خدایا

 خدایا

دوزخم فردا ست

چرا امروز میسوزم ؟

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 0:0 | 
 صبر کن

صبر کن عشق زمین گیر شود ٬ بعد برو !

یـا دل از دیـدن تو ســیر شـود ٬ بعد برو !

تو اگر کوچ کنی بغض خــدا می شـکند

صـبر کن گریه به زنجــیر شود ٬ بعد برو

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 9:49 | 
 نگو

نگـو بارگـران بودیـم و رفتیـم

نگو نامهربان بودیـم و رفتـیم

آخه اینها دلیل رفتنت نیست

بگو با دیگران بودیم و رفتیم

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 9:42 | 
 خسته ام

در اشتیاق پرواز بی آسمان ترینم

عمری به جرم بودن با خاک همنشینم

نفرین به چشمهایم ـ این حفره های تاریک ـ

آخر چگونه ای دور باید تو را ببینم؟!

ای باغ سبز سیال !

آخر بگو چه می شد نزدیک تر بیایی تا گل ز تو بچینم ؟

در کوچه های تردید تنها رهایم  آیا ...

تقدیر بی تو بودن نقش است بر جبینم ؟

ای اشتیاق آبی !

با من بمان که عمری ست...

در آرزوی پرواز بی آسمان ترینم !

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 22:44 | 
 احساس

و یک ذره احساس محبت و عشق در وجودش نیست  اوکه باید بخواند نمی فهمد عشق چیست ، شکستن یه قلب چه دردیست دردناک آری او که باید بخواند دیگر لایق این دفتر و نوشته های دلتنگیم  نیست......

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 22:40 | 
 با من حرف بزن

 

  با من حرف بزن ،

   با من که شکسته تر از شاخه ها هستم

   من که سر گردان تر از ابرهای همین حوالی ام

   با من حرف بزن

    از گفته های نا گفته دلت،از اضطراب کوچه باغهای بی قراری

    از واهمه فرداهای تنهایی؛از اندوه لحظات بی کسی........

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 18:23 | 
 روی برگ زندگی
        
روی برگ زندگی دو خط زرد میکشم
و چشم عاشق تو را که گریه کرد میکشم
تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش
که من بدون چشم تو چقدر درد میکشم
*************
**********
*******
اما حال که امده ام تو کجایی
انگاه چشم به راهی دشوار در انتظار
لبخندی زیبا بودم تو کجا رفتی
دلم برایت تنگ شده اس
می ایم در اغوشم بگیر که اشکانت را بشمارم

دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط مهرشاد در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 6:20 | 
 دلتنگی هام

Love Gallery Photo

دلتنگی ها تو بردار به روی قلبم بزار، تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار ......
دلتنگی ها مو بردار پیش خودت نگهدار هر وقت که تنها شدی منو بیادت بیار ......

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 22:57 | 
 دل تنگم

عشقولانه

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 11:8 | 
 بزرگترین آرزو

بزرگترین آرزوی من این است که کوچکترین آرزوی تو باشم .............

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 11:7 | 
 تنها شدم

آيا اين تقدير من است؟!!..

                

                       تا روزها در جاده دلتنگي بنشینم و

                   

                        افسوس دوري تو را بخورم.......

     

                  درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند!..

               

                      افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي.

         

            افسوس كه سرنوشت براي ماجدايي را رقم زده !!

        

           افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي !

 

                    گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما...

   

                     اما خوشبختي من درباتوبودن بود..

                        

                       افسوس كه خوشي ها تمام شد....

                       

                   افسوس كه باهم بودن ها تمام شد....

           

              اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم !....

 

من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما

 

  عاشقانه به هم  برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند ......

 

                            لعنت به اين دنيا ...  

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 11:2 | 
 هرکس

هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد.

من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد.

اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد

زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 3:24 | 
 ویرانه

            

ویرانه نه انست که جمشید بنا کرد
ویرانه نه انست که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نگه یار
صد بار بنا شد صد بار فرو ریخت

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 21:43 | 
 عشق

براي عشق تمنا كن ولي خار مشو ، براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده ، براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو ، براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه ، براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن ، براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير ، براي عشق وصال كن ولي فرار نكن ، براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن ، براي عشق خودت باش ولي خوب باش براي عشق بمير ولي كسي رو نشكن

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 17:50 | 
 هیچوقت

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 17:19 | 
 زندگی

زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنم

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 17:11 | 
 سلام

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:35 | 
 پرستوها

پرستوها همه رفتند 

 کبوترها همه رفتند   

 همه همشهریان بار سفر بستند 

درون کوچه های شهر ما پائیز طولانیست

نمیدانم بهاری هست

 نمیدانم صدایی هست  

    عجب صبری خدا دارد        عجب صبری خدا دارد ....

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:31 | 
 بعد از لبخند

 

بعد از لبخند تلخم

گذشتن از تنهایی زیبایم

به استقبال راهی بی برگشت رفتن

در ماه اردیبهشت

پذیرفتن پایان من و آغاز ما شدن

می خواهم عهدی ببندم

که دیگر هیچ اسمی به غیر یک اسم بر قلبم نخواهد نشست

اما قول نمی دهم که با او احساس تنهایی نکنم

|+| نوشته شده توسط مهرشاد در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:18 | 
 
 
بالا